حتماً برات جالبه بدونی که دانشمندا نزدیک به صد ساله دارن تلاش میکنن بفهمن واقعاً مغزمون چیزهایی رو میفهمه که ما خودمون «آگاهانه» ازشون خبر نداریم یا نه. این موضوع که بهش میگن «ادراک ناخودآگاه»، یعنی اینکه، یه چیز رو حس کنیم یا بفهمیم اما خودمون ندونیم، سالهاست مورد بحث و آزمایشهای زیادی بوده. اما خب، اصلاً اینطوری نیست که این راه آسون بوده باشه!
از همون قرن نوزدهم که اولین آزمایشها رو شروع کردن، داستان پر از چالش بوده. مثلاً چطور بفهمیم کسی چیزی رو “بدون آگاهی” درک میکنه یا نه؟ اصلاً خط مرز بین آگاهی و بیخبری کجاست؟
یکی از دعواهای اصلی اینه که چطور میزان آگاهی رو اندازه بگیرن. دوتا روش اصلی دارن: یکی بهش میگن “objective” یا عینی، یعنی براساس یه تست یا عملکرد واقعی شخص میسنجه. مثلاً بهت نشون میدن و میپرسن: دیدی یا ندیدی؟ دومی هم روش “subjective” (یا ذهنی) هست که از خود طرف میپرسن خب به نظرت اسمی که نشونت دادن فلانی بود یا نه؟ طبیعی هم هست که این دوتا روش، مرزهای متفاوتی برای آگاه نبودن یا بودن نشون میدن و هرازگاهی باعث میشه محققها به سطحهای مختلفی از “ادراک ناخودآگاه” برسن!
خب، تو این سالها کلی روش جدید برای این ماجرا ساخته شده. مثلاً یکیشون “مدلسازی بیزین با کمک رگرسیون” هست (بیزین نوعی روش آماری هست که احتمال رو محاسبه میکنه، خیلی باهاش تو علم کار دارن). یا مثلاً «منحنی حساسیت-آگاهی (SvA curves)» از نظریهای به اسم General Recognition Theory: این نشون میده که وقتی حساسیت به یه محرک (مثل نور یا صدا) زیاد میشه، آگاهیمون هم چطوری تغییر میکنه.
یه روش باحال دیگه “liminal-prime paradigm” هست. یعنی دنبال رد کردن اون نقطه مرزی بین آگاهی و بیخبری هستن، معمولاً با محرکهایی که اونقدر کمجونن که فکر میکنی اصلاً حواست نبوده!
یا مثلاً طراحیهایی مثل “انتخاب اجباری بین دو فاصله زمانی” («two-interval forced choice» یا همون 2IFC)، که توش به آدم یه محرک نشون میدن و باید بین دوتا گزینه انتخاب کنه؛ این کمک میکنه بدون اینکه خودش کامل بفهمه، عملکرد ناخودآگاهش رو بسنجن.
ولی محققها کمکم دارن بیشتر به سراغ روشهای مبتنی بر مغز میرن. یعنی با مغزنگاری یا تصویر برداشتن از مغز (مثلاً fMRI یا EEG) ببینن واقعاً مغز موقع این ادراکهای بدون آگاهی چه واکنشی نشون میده. برخی تحقیقات هم نشون داده افراد مختلف تو این ماجرا (ادراک ناخودآگاه) کاملاً متفاوت عمل میکنن – یعنی تفاوتهای فردی خیلی مهمه.
از طرفی یه سری چارچوب فکری جدید هم اومده تو بازی، مثلاً “کدگذاری پیشبین” (predictive coding) که یعنی مغز ما مدام داره حدس میزنه و وقتی اطلاعات جدید میاد، حدسشو آپدیت میکنه. یا مثلاً “استنباط فعال” (active inference) که میگه مغز سعی داره جهان رو با کمترین غافلگیری پیشبینی کنه و با محیطش هماهنگ بشه.
در کل این روشها و دیدگاههای جدید واقعا دارن کمک میکنن مشکلات قدیمی این حوزه رو حل کنن و نشون بدن مغز حتی وقتی ما حواسمون نیست، چقدر فعال و باهوش عمل میکنه!
پس دفعهی بعد که یه چیزی رو حس کردین اما فکر کردین بهش دقت نکردین، بدونید شاید یه ادراک ناخودآگاه پشتش بوده! 😉
منبع: +