خب بچهها، امروز میخوام درباره یه موضوع باحال حرف بزنم که هم سر و کلهاش توی فلسفه پیدا میشه، هم توی علوم تجربی: توهم! اول یه توضیح کوتاه بدم که توهم (Hallucination) یعنی چی. توهم همون چیزیه که آدم، یه تجربه حسی واقعی از چیزی داره، ولی اون چیز واقعا وجود خارجی نداره. مثلا کسی یه صدایی میشنوه که کسی دیگه اونجا نیست یا چیزی میبینه که فقط خودش اون رو میبینه.
حالا جالبه بدونین که نگاه فلسفه و علم به توهمها کاملاً با هم فرق داره. فیلسوفها کلاً به توهم به چشم یه “تجربه شبیه به حقیقت” نگاه میکنن. یعنی براشون مهمه که توهم با تجربه واقعی، توی ذهن طرف، از هم قابل تشخیص نیست. اونا با توهمها سعی میکنن نظریههای درک (perception)، آگاهی (consciousness)، و حتی دلایل توجیه باورها رو تست کنن. این کار باعث میشه بتونن بهتر بفهمن مغز ما چطور جهان رو تفسیر و باور میکنه.
حالا از اون طرف، دانشمندهای علوم تجربی کلاً یه جور دیگه با توهم برخورد میکنن. اونا میرن سراغ آدمهایی که توهم دارن (مثلاً تو بیماریهایی مثل شیزوفرنی یا بعد از مصرف بعضی داروها) و انواع و اقسام توهم رو بررسی میکنن. جالب اینجاست که خیلی از این توهمها از نظر تجربه ذهنی (همون پدیدهشناسی یا phenomenology – یعنی حسی که طرف واقعا این توهم رو چطوری درک میکنه) با درک عادی روزمره فرق دارن و همشون یک مدل نیستن.
یه ایراد مهمی که به وجود اومده اینه که این دو رویکرد (فلسفی و علمی) اصلاً با هم همجهت نیستن و همین باعث میشه یه عالمه بحث و سوءتفاهم پیش بیاد. واسه همین مقالهای که الان دارم دربارهش حرف میزنم، اومده یه چارچوب تازه معرفی کنه تا این فاصله رو کمتر کنه. نویسنده بهجای اینکه بگه یه نظریه جامع، همه چی رو توضیح میده، درعوض سعی کرده چندتا نکته کلیدی رو روشنتر کنه: مثلاً فرق بین اینکه توهم و واقعیت چهقدر از هم قابل تشخیص هستن، اینکه کسی که توهم داره خودش متوجه توهمیه یا نه (که بهش میگن insight – یعنی آگاهی فرد به درستی یا نادرستی تجربهش)، حس واقعیت داشتن اون توهم (sense of reality)، اینکه فرد چقدر روی توهمش کنترل داره (agency – یعنی اختیار و دخالت خود فرد در رخ دادن این تجربه)، و اینکه کی فکر میکنه این فکر یا حس “مال خودش” بوده (ownership).
حالا بیایم سراغ مدلهای علمی که برای فهمیدن توهم داریم:
اولیش مدل «از پایین به بالا» (bottom-up) هست. یعنی فرض میکنن اطلاعات حسی درست به مغز نمیرسه یا مغز اشتباهی تفسیرشون میکنه. دومی مدل «از بالا به پایین» (top-down) هست که توش میگن ذهن یا انتظارات ما ممکنه باعث بشه یه چیزی رو حس کنیم که در واقعیت وجود نداره. یه مدل جدیدتر هم هست به اسم «پردازش پیشبینیکننده» (predictive processing)، که میگه مغز همیشه سعی میکنه پیشبینی کنه قراره چه اتفاقی بیفته و اگه پیشبینیش بهم بخوره، توهم رخ میده. مثلاً کسی که تصور میکنه یه صدای خاصی میشنوه چون مغزش انتظار شنیدن اون صدا رو داره.
ولی هر کدوم از این مدلها یه جاهایی جواب میده، یه جاهایی کم میاره و کامل همه توهمها رو توضیح نمیده. توهمها انواع و اقسام دارن و نمیتونیم همشون رو با یه فرمول توضیح بدیم!
یه بخش باحال دیگه این مقاله اینه که میاد وسط بحثهای فلسفی درباره درک واقعیت، تصویرسازی ذهنی (mental imagery – یعنی دیدن یا شنیدن چیزها توی ذهن بدون اینکه واقعاً اونجا باشن)، و پدیدهشناسی، و نشون میده که یافتههای علمی هم گاهی نظریههای قدیمی رو تقویت میکنن و هم گاهی خرابشون میکنن! مثلاً وقتی دانشمندها تجربه واقعی توهم رو بررسی میکنن، ممکنه فیلسوفها بفهمن آگاهی انسان کلیتر و پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکردن.
آخرش هم نویسنده تأکید میکنه که توهم رو نباید فقط یه اتفاق ساده یا یه مدل یکتا ببینیم؛ بیشتر باید مثل یه خانواده از پدیدههای مختلف بهش نگاه کنیم که هر کدوم یه گوشهای دارن و بهتره علم و فلسفه رو بیاریم کنار هم تا بتونن با کمک هم بیشتر بفهمن این ماجرا چیه و چطور اتفاق میافته.
خلاصه، این مقاله بیشتر دنبال اینه که به ما نشون بده چقدر نگاههای مختلف به یه پدیده ساده (مثل توهم) میتونه متفاوت – و تازه تکمیلکننده هم – باشه. پس فکر نکنین جواب نهایی یکیه، چون دنیای توهمها خیلی گستردهتر و پر رمز و رازتره!
منبع: +