خب رفقا، بیاید یه خورده درباره دنیای جالب و نسبتاً تازهای به اسم «روانشناسی بحران» یا همون «روانشناسی اورژانسی» صحبت کنیم. این شاخه از روانشناسی چند سالیه حسابی گل کرده و تقریباً هر روز هم داره چیزای جدیدی بهش اضافه میشه. کارش چیه؟ واقعاً ساده است: کمک به آدمایی که تو موقعیتهای حیاتی و پر استرس گیر افتادن – مثلاً جنگ، سیل، تصادف، یا هر جور بحران جدی دیگه.
موضوع اینه که «روانشناسی اورژانسی» اصلاً مثل قبل نیست و الان حسابی با رشتههای دیگه قاطی شده؛ یعنی هم رویکردهای بالینی (کلینیکی)، هم اجتماعی (یعنی بررسی تأثیر محیط و جمع بر فرد)، و هم بینفرهنگی رو تو خودش جا داده. اونایی که دارن تو این حوزه کار میکنن، سعی کردن از هر شاخهای یه چیزی یاد بگیرن و کنار هم بذارن تا بهتر بتونن تو بحرانها کمک کنن. ولی همین باعث شده روشها و مدلهایی که استفاده میشه یه کم «پرت پراکنده» باشه و هر کی ساز خودش رو بزنه!
یه چیزی که این مقاله خیلی روش تاکید داشت این بود که هنوز یه مدل یکپارچه و دقیق برای این کار وجود نداره. در واقع، دستورالعملهای بینالمللی – مثل اونایی که IASC (یعنی کمیته دائمی بیننهادی، یه سازمان جهانی که تو شرایط بحران کمکرسانی هماهنگ میکنه) و همچنین OMS (سازمان جهانی بهداشت یا همون WHO) مطرح کردن – بیشتر دنبال یه نسخه ترکیبی هستن که انواع رویکردها رو با هم ادغام کنه. ولی بعضی مدلهای دیگه هستن که مثلاً فقط روی پیشگیری از PTSD تمرکز دارن. خب، PTSD همون اختلال استرسی پس از حادثهس؛ یعنی وقتی یکی بعد بحران، حال روحیش بهم میریزه و نمیتونه عادی زندگی کنه.
یه سری مدل دیگه بیشتر میخوان تمرکز رو بذارن روی آمادهسازی افرادی که این خدمات رو میدن. اونایی که با آدمای بحراندیده سر و کار دارن باید بدونن چطور واکنش نشون بدن و به کی چه جور کمکی بکنن.
این بررسی اومده ۲۷ تا مقاله مهم رو ریز به ریز بررسی و دستهبندی کرده؛ یعنی یه جور مرور سیستماتیک بوده. مرور سیستماتیک یعنی اگه بخوای یه موضوع رو واقعاً علمی و دقیق بررسی کنی، میای کلی مقاله و تحقیق رو منظم و بر اساس یه روش مشخص میخونی و تحلیل میکنی.
نتیجه جالب بود: مدلها و رویکردهاشون خیلی متنوع بودن! مثلاً بعضیا دنبال این بودن که مهارتهای مقابلهای (Coping skills یعنی مهارتهایی که کمک میکنه آدم تو شرایط بد، بهتر بتونه رو خودش کنترل داشته باشه) رو تو مخاطباشون تقویت کنن یا کاری کنن که بهتر تو اجتماع خودشون جا بیفتن و سازگار بشن. یه عده دیگه تمرکز رو گذاشتن روی راههای حمایت روانی – مثل گوش دادن فعال یا دادن مشاوره تو بحران. بعضیا هم از مدلهای پزشکی اورژانسی الهام گرفتن و سراغ تستهای بالینی و تشخیص بیماری رفتن.
ولی همینجا یه نگرانی جدی مطرح شده: اگه فقط این مدلهای پزشکی و تشخیص مشکلات روانی بشه محور کار، خب دیگه «روانشناسی بحران» میشه یه ضمیمه از پزشکی، نه یه رشته مستقل و متمایز! یعنی ممکنه رو خلاقیت و ویژگی خاص این رشته سرپوش بذاره و همه چیز به درمان و تشخیص ختم بشه. در حالی که اصلاً فلسفه روانشناسی بحران فراتر از ایناس.
یکی از نتایج مهم این مرور این بود که باید یه تغییر اساسی تو نگاه و مدلهای رایج داشته باشیم؛ یعنی به جای این که فقط فرد رو بسنجیم و دکتر-بیمار بازی دربیاریم، به مدلهای جامعتری رو بیاریم که هم فرد و هم جامعه رو در بحران ببینن. مثلاً مساله یه شهر زلزلهزده فقط روان اون چند نفر نیست، بلکه کل شهر باید حمایت بشه و یه تابآوری جمعی شکل بگیره. تابآوری (Resilience) یعنی ظرفیت اینکه آدم یا جامعه بعد از بحران دوباره قوی بشه و خودشو بازیابی کنه.
البته توی همین تحقیق اعتراف کردن که یه کم محدودیت هم داشتن؛ مثلاً فقط سراغ مقالات انگلیسی رفتن و بیشتر مقالات ۱۰ سال اخیر رو دیدن. شاید اگه گستردهتر و چندزبانه کار میکردن، نتیجههای جالبتر یا مدلهای متفاوتتری هم پیدا میشد!
آخرش هم این پیام رو رسوندن که آینده تحقیقات تو این حوزه باید از مدلهای صرفاً پزشکی، فراتر بره. یعنی باید پروتکلها و روشهایی طراحی شه که تعاملات انسانی تو بحران رو بهتر مدیریت کنه، آدمها رو درگیر تصمیمگیریها کنه، و کار تیمی برای مدیریت بحران رو تقویت کنه تا هم بحران بهتر مدیریت بشه، هم مردم حس خوبی داشته باشن که خودشون تو روند حل بحران نقش داشتن.
در مجموع، روانشناسی اورژانسی واقعاً جای کار زیادی داره و باید بیشتر از مدلهای یک بعدی فاصله بگیریم تا بتونیم هم به فرد و هم به جامعه تو بحرانها از همه لحاظ کمک کنیم. خلاصه هر کی تو این حوزه کار میکنه، لازمه همیشه دنبال راههای نو و ترکیبی باشه و مدام چشمش به تحولات جهانی باشه!
منبع: +