چرا واقعاً نباید به این زودی دل ببندیم به زندگی آدم‌ها توی فضا؟!

بیا یه کم راحت و بی‌تعارف درباره بحث جاافتاده‌ای حرف بزنیم که می‌گه: «آی بچه‌ها باید فضا رو تسخیر کنیم و بریم سیارات و شهرهای جدید بسازیم!» کسایی مثل ایلان ماسک و جف بزوس (این دو تا آدم مشهور و البته رقیب شدید تو ماجرای فضا!) واقعاً به این قضیه تعصب خاصی دارن. می‌گن سرنوشت ماست که از زمین فراتر بریم و تو دنیاهای دیگه ساکن بشیم، چون اگه این کارو نکنیم شاید نسل انسان برای همیشه منقرض شه، مثلاً با یه اتفاق فاجعه‌بار یا حتی تقصیر خودمون (مثل جنگ هسته‌ای یا تغییرات آب‌وهوایی).

ولی خب، اگه فکر می‌کنی همه با این رویای باحاله فضا حال می‌کنن، باید بگم نه واقعاً! یه موج قوی کتاب و نویسنده این چند ساله اومده که رسماً دارن می‌گن: وایسا ببینیم اصلاً این کار شدنی هست یا نه و اصلاً باید بشه یا نه! یکی از معروف‌ترین این کتاب‌ها «شهری بر مریخ» از زوج کِلی و زک واینرسمیث هست. این دوتا حسابی نشست‌ان بررسی کردن که اگر واقعاً بخوایم آدم تو مریخ یا جاهای دیگه ساکن شه چه بدبختی‌هایی جلو رومونه: از مسائل پزشکی و فنی بگیر، تا چالش‌های اخلاقی و حتی داستانای وحشتناک مثلاً جنگ بین سیاره‌ای و چیزی به اسم “آدم خوردن فضایی” (Space cannibalism یعنی جایی شرایط انقدر خراب شه که آدما مجبور شن همو بخورن!).

مثلاً یه سؤال خیلی مهم: چطوری باید جمعیت رو تو یه ایستگاه یا شهر فضایی زیاد کنیم؟ همین الان فضانوردا دور از زمین با کلی مشکل پزشکی رو‌به‌رو هستن مثل آسیب‌دیدن استخوان‌ها یا تابش خطرناک پرتوهای فضایی به بدن. حالا بیا بچه‌دار شدن رو هم بچسبون! یعنی بچه‌هایی بدنیا بیان که نمی‌تونن حتی انتخاب کنن می‌خوان آزمایش بشن یا نه — چون «دستورالعمل اخلاق علمی» می‌گه آدم بزرگا می‌تونن رضایت بدن اما بچه‌های متولد نشده چی؟

حتی بعضیا می‌گن لازم نیست حتماً به مریخ فکر کنیم تا بفهمیم مشکل چیه! یه کتاب دیگه به اسم «کنترل زمینی» از ساوانا مَندل هست که اصلاً مخالف ماجراست و می‌گه: با این همه فقر و بدبختی روی زمین، چرا کلی پول و انرژی بذاریم برای فرستادن آدما به فضا؟ مثلاً شعار معروفِ موقع آپولو ۱۱ که می‌گفت “بچه‌های گرسنه نمی‌تونن سنگ ماه بخورن”، خیلی قشنگ این دغدغه رو نشون می‌ده. شعر گیل اسکات-هرون با عنوان «Whitey on the Moon» هم شده بود حالت سرود این حرکت اعتراضی.

مخالفا اعتقاد دارن تا وقتی اوضاع خودمون رو تو زمین درست نکردیم، ول کنیم ساختن زندگی جدید تو فضا رو! اما موافقا می‌گن فضا رفتن کلی اختراع و نوآوری رو باز کرده (مثلاً خود اسکنر CAT یا شیرخشک بچه)، یا تحقیق از رازهای دنیا ارزشش رو داره. ولی، این منفعت‌ها معمولاً عادلانه تقسیم نمی‌شن و همین الان سودهای عظیم صنایع فضایی فقط می‌ره تو جیب آدمای خیلی پولدار.

مَندل خودش هم می‌گه وقتی وارد این فضا شد عاشق فضا بود، ولی کم‌کم دید اون تصوری که میلیاردرای فضا از جهان می‌دن با واقعیات خیلی فرق داره؛ از میتینگ‌های مجلل تو لندن و واشنگتن تا اعتراضای خیابونی. به این نتیجه رسید که شاید وقتش باشه اصلاً روی خودمون تو فضا زیاد حساب باز نکنیم! یعنی با تکنولوژی الان، روبات‌ها، مریخ‌نوردها، کاوشگرها و کلی ابزار غیرانسانی خیلی ارزون‌تر، سریع‌تر و بی‌خطرتر می‌تونن فضا رو برای ما اکتشاف کنن. این میشه «غیرانسان‌محور بودن» یا رفع «انسان-مرکزبینی»، یعنی تمرکز و تعصب رو فقط روی خود انسان بذاریم اشتباهه.

مری-جِین روبنستین، استاد دین‌شناسی دانشگاه وسلیان، هم یه کتاب داره به اسم «آستروتوپیا» که این جوِ تسخیر جهان توسط انسان رو از ریشه مذهبی کالبدشکافی می‌کنه. یعنی ایده ما از تسخیر زمین و فضا ریشه تو اسطوره‌ها و باورهای دینی داره (مثلاً داستان آفرینش تو کتاب مقدس که می‌گه زمین برای سلطه بشر آفریده شده)، و امروز میلیاردرهای فضا مثل ماسک و بزوس با همین منطق خودشون رو مُحِق به تسخیر کلِ فضا می‌بینن!

روبنستین می‌گه این «افسانه‌سازی» واقعیته و مثلاً بزوس عقیده داره باید آدم‌ها رو به فضا ببریم تا جمعیت زمین کنترل شه و زمین رو سبک کنیم و بعد زمین بشه یه منطقه خوب با جمعیت کم و سالم. حتی یه خیال‌پردازی جالب داره: می‌گه اگه جمعیت آدم‌ها تو ایستگاه‌های فضایی بشه یک تریلیون نفر، می‌تونیم هزار تا موتزارت و انیشتین جدید داشته باشیم! در جواب می‌گه خب همینجوری هم ممکنه هزار تا هیتلر یا استالین هم داشته باشیم! خلاصه، مشکل اصلی اینه که با رفتن به فضا ذات آدم‌ها تغییر نمی‌کنه؛ معایب و بدی‌ها هم همراه‌مون می‌ره اونجا.

زوج واینرسمیث تو همون کتاب «شهری بر مریخ» حتی یه قدم جلوتر می‌رن: شاید رفتن به فضا بجای کمتر کردن ریسک انقراض بشر، تازه دردسرهای تازه درست کنه! مثلاً شاید آدم‌ها برن تو فضا و جنگ و دعواهای بین سیاره‌ای دربیاد، یا یه کشور فضایی «سیارک» رو به سمت یه تمدن دیگه پرتاب کنه (سیارک یعنی یه جور سنگ یا تخته‌سنگ خیلی بزرگ که تو فضا پراکنده‌ست و اگر به زمین یا جای دیگه بخوره فاجعه می‌آفریند!). این ایده دور از ذهن نیست؛ چون همین الان تو زمین هم رفتارهای خودمون باعث شده هر طوفانی بلند شه!

خب پس، باید بیخیال همه‌چی بشیم و منتظر انقراض باشیم؟ این سه تا کتاب یه جواب مشترک دارن: نه بابا! اما عجله هم لازم نیست؛ اگه قراره نسلمون منقرض شه، احتمالاً همین کارای خودمون باعث می‌شه، نه یه سیارک یا نابودی خورشید تو میلیاردها سال دیگه. پس باید بزرگ‌تر بشیم و مسئول‌تر عمل کنیم! روبنستین و مَندل هم تأکید می‌کنن: تا وقتی یاد نگرفتیم چطور از سیاره و آدم‌هاش مراقبت کنیم، حرف زدن درباره استعمار فضا یه جور فرار رو به جلوه.

مَندل از یه دنیای سیاسی میگه به اسم «پساتورمندی» (post-scarcity=دنیایی که دیگه چیزها کمیاب یا محدود نیستن)؛ ایده اینه که بشه اول مشکلات همه نسل‌ها و رفاهشونو درنظر گرفت، بعد دنبال ساختارهای علمی و فنی جهانی رفت. نکته باحالش اینه که پیشنهاد می‌ده برا همهٔ این برنامه‌ها باید یه نهاد حساب‌دار باشه تا مطمئن شه تصمیم‌های بزرگ علمی و فناورانه، تأثیرش رو همه نسل‌ها رو حساب کرده.

روبنستین اما یه ایده جالب درباره مذهب هم مطرح می‌کنه: میگه اگه بخواهیم با روحیه بهتری به دنیا و فضا نگاه کنیم، شاید «پانتئیسم» بد نباشه — یعنی باوری که همه چیزها تو دنیا یک جور قدسیت و حیات دارن: از سنگ و سیاره و آدم تا کهکشان! صرف‌نظر از درست یا غلط بودن این عقیده، مهم اینه که یه افسانه یا باور می‌تونه باعث بشه نسبت به دنیا مسئولانه‌تر رفتار کنیم.

در آخر، تو هر سه کتاب تلویحاً تأکید می‌شه: زندگی تو فضا واقعاً ایده خفنیه، اما حالا حالاها تا اون موقع راه زیاد داریم. از طرفی، باید حواسمون باشه شرکت‌های فضایی (با کمک دولت آمریکا!)، دارن قانونای فضا رو دور می‌زنن و به‌ضرر عموم کار می‌کنن. نمونه‌هاش همین خرابکاری‌های اخیر فضاپیمای استارشیپ اسپیس‌ایکس بود که منفجر شد یا کپسول استارلاینر بویینگ که باعث شد دو تا فضانورد ماه‌ها تو ایستگاه فضایی حبس بشن! حتی گردشگری فضایی هم اعتراض به‌دنبال داشته، مثل وقتی یه گروه زن معروف با آبیجین رفتن زیرمداری و ملت اونو نماد «ثروت و ریاکاری خارج از دسترس مردم عادی» دونستن.

آخر هم جالبه بدونی کل این بحثا یه جوری برگشته به همون جمله معروف که: «ما رفتیم ماه که کیف کنیم، ولی آخرش ماه حسابی ضد حال زد!» یعنی رویاهای فوق‌العاده و پرزرق و برق ماسک و بزوس درباره شهرهای فضایی شاید فقط روی کاغذ جذاب باشن، ولی واقعیتش هنوز تازگی‌ها ممکنه حسابی ضدحال بزنه. با این حال، این کتاب‌ها کمک می‌کنن یه جور متفاوت و مسئولانه درباره فضا و رابطه باهاش فکر کنیم، نه فقط دنبال تسخیر و مصرف کردنش باشیم.

یه داستان باحال توی آستروتوپیا هست که یه مردم‌شناس دهه ۱۹۷۰ رفت پیش اسکیموها (اینوئیت‌ها) و براشون از پرتاب آدم به ماه گفت، همه زدن زیر خنده و گفتن: «ما نمی‌دونستیم این اولین بارِ شما سفیدن که رفتین ماه! شمن‌های ما همیشه می‌رن ماه… بحث این نیست که می‌ری یا نمی‌ری، بحث اینه چطوری با خونه و اعضای اونجا رفتار می‌کنی.»

خلاصه، تا آدم‌ها واقعاً بزرگ شن و قدر خونه‌شونو بدونن، بعیده فضا زندگی خوبی واسه‌مون باشه. فعلاً وقت ماجراجویی و کیف و حاله، اما بیاید همین زمین رو هم فراموش نکنیم!

منبع: +