تو حال و هوای بقیه افتادن: حس همدلی، تشخیص شهودی و ماجراهای روان‌پزشکی

خب رفقا، امروز میخوایم درباره یه موضوع خیلی جالب حرف بزنیم: اینکه روان‌پزشکا چطوری بعضی وقتا انگار یه جورایی “دلشون خبر داره” از حال مریض‌ها و چطور با حس خودشون می‌تونن به تشخیص درست برسن. تحقیقاتی هست که اومده دقیقاً همین رو بررسی کنه و به نتیجه‌های باحال و عمیقی رسیده.

داستان از اینجا شروع میشه که یه فیلسوف به اسم “ماکس شلر” بحثی رو راه انداخته به اسم “emotional contagion” یعنی «سرایت احساسی». حالا این سرایت احساسی یعنی چی؟ یعنی بعضی وقتا ما بی‌اینکه فکر کنیم، حال و هوای اطرافیان رو ناخودآگاه جذب می‌کنیم و انگار احساسشون میاد تو وجودمون. مثلاً یه دوستت ناراحته، تو هم ناخودآگاه احساس ناراحتی می‌کنی. شلر میگه این یه جور واکنش بدنی-عاطفی خیلی پایه‌ست که حتی قبل از اینکه بخوای فکرش رو بکنی، پیش میاد و راه رو برای درک عمیق‌تر همدلی باز می‌کنه.

حالا بذارید سراغ “ادیت اشتاین” بریم که یه مدل از همدلی تعریف کرده که سه مرحله داره. اشتاین میگه اولش تو با تجربه‌ی طرف مقابل روبه‌رو می‌شی، بعد شروع می‌کنی این تجربه رو تو ذهنت تصور کردن و آخرش سعی می‌کنی یه برداشت و جمع‌بندی کامل از وضعیتش داشته باشی.

این مدل جالبیه، چون اشتاین معتقده برای اینکه روان‌پزشک واقعا بتونه حال مریض رو بفهمه، باید علاوه بر همون حس سرایت عاطفی (که شلر گفت)، وارد این فاز تخیلی و تصویری بشه؛ یعنی خودش رو بذاره جای مریض و زندگی و دنیای اون رو تا جایی که میشه تصور کنه. به این میگن “imaginative empathic immersion” یعنی غرق شدن همدلانه‌ی تخیلی.

این کار باعث میشه روان‌پزشک یا درمانگر، فقط به ظاهر مریض توجه نکنه، بلکه یه سطح عمیق‌تری از دنیای درونی فرد رو هم درک کنه. انگار یه جور لنز جدید پیدا می‌کنه که باهاش دنیا رو از دید طرف مقابل ببینه، نه صرفاً با چشم خودشو برداشت سطحی.

نهایتاً نتیجه‌ای که از این پژوهش می‌گیرن اینه: این دوتا مدل یعنی سرایت احساسیِ شلر و همدلی مرحله‌به‌مرحله‌ی اشتاین رو میشه کنار هم گذاشت و ازشون به عنوان پایه‌ی یه سیستم یا چارچوب تشخیصی کامل‌تر و بهتر در روان‌پزشکی استفاده کرد. اول با اون حس اولیه و خام بدنی شروع می‌کنی که فقط یه جور شهودیه، بعدش وارد تخیل و همدلی عمیق می‌شی و همین ترکیب کمک می‌کنه که بعداً بهتر و آسان‌تر بتونی با ذهن و منطق، بقیه‌ی جنبه‌های تشخیص رو بچینی سر جاشون.

خلاصه بخوام بگم: روان‌پزشک‌های باحال فقط به حرف‌ها و ظاهر توجه نمی‌کنن، بلکه با دل و قوه‌ی تخیل خودشون سعی می‌کنن وارد دنیای بیمار بشن و از اون حس اولیه‌ی بدنیشون تا همدلی تخیلی، برای فهمیدن دقیق‌تر وضعیت استفاده می‌کنن. شاید بعضی وقتا دلیل اینکه حس می‌کنیم یه آدم واقعاً ما رو فهمیده، همین ترکیب جادویی باشه!

منبع: +