یه سوال جالب: چرا بعضی وقتا وقتی بحث سر یه مسئله اخلاقی پیش میاد (مثلا حقوق بشر، محیط زیست یا حتی سیاست)، یه عده خیلی محکم پاش وایمیستن و اصلاً کوتاه نمیان؟ اصلاً این حس محکمی که ما درباره بعضی عقایدمون داریم، از کجا میاد و کارش تو زندگیمون چیه؟
دو تا محقق به اسمهای لیندسی نوواک و لیندا اسکیتکا اومدن و دقیقاً همین موضوع رو بررسی کردن. اونا خواستن بفهمن که اینکه آدما یه عقیده رو با عنوان یه «وظیفه اخلاقی» حس میکنن، بیشتر به “هویت شخصی” مربوطه یا “هویت اجتماعی”. بذار همینجا یه توضیح کوچیک بدم:
– هویت شخصی یعنی اون چیزی که هرکسی خودش رو باهاش تعریف میکنه؛ یعنی میگه “این ارزش منِ” یا “این کار مال منه”.
– هویت اجتماعی یعنی کسی خودش رو بخشی از یه گروه میدونه؛ مثلاً میگه “من جزو فلان گروه اجتماعیم، پس باید فلان عقیده رو داشته باشم”.
راستی، منظورمون از “موافقت اخلاقی” یا “moral conviction” هم اینه که کسی یه باور خاص رو عمیقاً درست یا اشتباه میدونه و این براش یه اصل اخلاقیه.
اول بگم که مهمه بدونیم وقتی یکی یه چیزی براش از نظر اخلاقی مهم میشه، معمولاً یه عالمه رفتار و تصمیم عجیب رو هم نشون میده: بیشتر داوطلب میشه، پول به خیریهها میده، تو کار سیاسی مشارکت میکنه، سخت سازش میکنه، خیلی راحت مخالفا رو تحمل نمیکنه و حتی ممکنه اگر هدف درست باشه (!) دست به کارای تند یا خشن بزنه.
اما تا حالا دانشمندا دقیقاً نفهمیده بودن که “کار اصلی” این حس قوی اخلاقی چیه؛ یعنی چه نیازی رو واسه آدم رفع میکنه… واسه همین این گروه محقق تصمیم گرفتن سه تا تحقیق انجام بدن و دقیقتر این ماجرا رو واکاوی کنن.
تو “مطالعه اول” (N=320 نفر از آمریکا)، اومدن یه جور پرسشنامه و تست واسه سنجش اینکه آیا دیدگاههای اخلاقی مردم بیشتر احساس هویت شخصی میاره یا هویت اجتماعی، طراحی و امتحان کردن. همزمان یه پیشبینی اولیه هم داشتن که ببینن کدومش تو این زمینه مهمتره.
بعد تو “مطالعه دوم” دوباره این معیارها رو بردن سراغ یه دسته دیگه (N=364 نفر از آمریکا) تا ببینن آیا دیدگاه فرهنگی آدما هم روی رابطه این دو هیجان تاثیر داره یا نه. اینجا یه بحث دیگه مطرح شد؛ “cultural mindset” یعنی اینکه افراد آمریکا مثلاً بیشتر فکر میکنن هرکسی باید مستقل باشه و خودش تصمیم بگیره، یا میگن آدم باید بخشی از گروه باشه و همرنگ جمع حرکت کنه. همینطور یه اشاره هم به “moral foundations” داشتن، که منظورشونه مثلاً اینکه کسی ارزش فردیت رو مهمتر میدونه یا پیوندهای جمعی براش باارزشتره.
توی “مطالعه سوم”، قضیه جالبتر شد: تحقیق رو همزمان تو آمریکا و هند انجام دادن (N=300 نفر) تا چک کنن تو فرهنگهای خیلی متفاوت، این رابطهها تغییر میکنه یا نه.
حالا نتیجه چی شد؟ خیلی جالب: تو هر سه تا تحقیق و در 6 موضوع مختلف، “هویت شخصی” همیشه پیشبینیکننده قویتر حس وظیفه اخلاقی بود. یعنی کسایی که فلان باور یا موضوع رو بخشی از هویت فردیشون میدونستن، بیشتر اون حس محکمو تو خودشون داشتن؛ ولی هویت اجتماعی (یعنی اینکه این عقیده مال گروهمه) اصلاً خیلی نقش نداشت.
حتی برخلاف تصور خیلیا، نگاه شخص به فرهنگ یا این تقسیمبندیهای فردی-جمعی هم نتیجه رو عوض نکرد. یعنی چه تو آمریکا که فرهنگ فردگراتر داره، چه تو هند که جمعگراست، جواب یکی بود: حس اخلاقی بیشتر از هویت شخصی میاد، نه الزاماً احساس تعلق به یه گروه.
یعنی خلاصه بخوام بگم، وقتی آدما یه موضوع براشون عمیقاً مهم میشه و حاضرن بابتش خیلی کارا بکنن یا هیچجوره زیرش نمیزنن، این بیشتر بخاطر اینه که اون موضوع توی “تعریف فردی” خودشون جا داره؛ نه لزوماً چون دوست دارن به یه گروه نشون بدن این عقیده رو دارن.
این نتایج نه فقط بهمون کمک میکنه درک کنیم چرا یه آدم ممکنه برای یه باور انقدر بجنگه، بلکه روشنگر اینم هست که اگه بخوایم بحثای اخلاقی مثلاً تو سیاست یا توی جامعه رو بهتر مدیریت کنیم، باید حواسمون به این نیازای شخصیتی و تعاریف فردی آدما باشه.
پس دفعه بعد که دیدی کسی روی یه دیدگاه اخلاقی خیلی پافشاری میکنه یا حاضر نیست راحت کوتاه بیاد، بدون که احتمالاً اون دیدگاه براش جزیی از “خودش” شده، نه فقط بخاطر گروه یا تحت تاثیر جمع!
منبع: +