چرا درست کردن احساسات جدید این‌قدر حال میده؟!

تاحالا حس “ولوت‌میست” (Velvetmist) رو تجربه کردی؟ احتمالاً نه! راستش اصلاً همچین چیزی رو اولین بار یه کاربر ردیت به کمک چت‌جی‌پی‌تی ساخته. ولوت‌میست یه حس پیچیده و ملایمه، جوری که انگار تو آرامشی و انگار یه روح نرم و کرک‌دار وسط یه شهر پر از اسطوخودوس سر می‌خوره! حسی بین آرامش و رضایت، ولی یه‌جور موقتی و دست‌نیافتنی‌تر. میگن با ترکیب روغن‌های معطر و آهنگ مناسب هم این حس رو میشه تجربه کرد، مثلاً وقت تماشای غروب یا یه آلبوم باحال و آروم.

حالا شاید فکر کنی اینا فقط شوخیه، ولی دانشمندا میگن این روزها کلی حس و حال جدید (که خودشون اسمش رو گذاشتن “نیو-ایموشن” یا همون احساسات نو) تو اینترنت دارن رشد می‌کنن. مثلاً گذشته فقط “شادی” و “ناراحتی” و از این چیزا داشتیم، ولی الان کلی واژه‌های جدید مثل ولوت‌میست داریم که حتی یه ژورنال علمی مهم هم تو تیر 2025 حسابی بهش اشاره کرده. جالبه بدونی بیشتر این حسای تازه رو خود آدم‌ها اختراع می‌کنن! حتی اگه بعضیاش با کمک هوش مصنوعی مثل چت‌جی‌پی‌تی ساخته بشه، اصل ماجرا از ذهن آدم‌ها در میاد.

مثالای دیگه‌اش چیان؟ جامعه‌شناسا کلی نمونه آوردن: مثلاً “Black Joy” یعنی شادی خاص آدم‌های سیاه‌پوست که خودشون رو راحت و آزاد حس می‌کنن و این میشه یه جور مقاومت سیاسی. یا “Trans Euphoria” یعنی لذتی که یه آدم تراجنسیتی وقتی جنسیتش پذیرفته میشه، حس می‌کنه. “Eco-Anxiety” هم نگرانی همیشگی از بحران‌های زیست‌محیطیه—یعنی همون وحشت آب‌وهوا و آینده زمین. حتی “Hypernormalization” یعنی اینکه با وجود اتفاقات عجیب (مثل کرونا، بحران‌های سیاسی یا اقتصادی)، همه‌مون هنوز الکی تظاهر می‌کنیم زندگی عادیه! یا مثلاً “Doomscrolling” یعنی اون وقتی که هی خبر بد و منفی رو بالا و پایین می‌کنی و انگار از ترس و بی‌حوصلگی دستت نمیاد همون لحظه گوشی رو بذاری کنار.

خلاصه واژگان احساسات همیشه در حال تغییره. مثلاً دوران جنگ داخلی آمریکا یه کلمه قدیمی به اسم “Nostalgia” (از یونانی—یعنی دلتنگی برای خانه و درد!—الان بیشتر حس نوستالژی مثبته و دلتنگی قشنگ برای خاطرات قدیمی). یا این روزا کلی واژه حسی از فرهنگای دیگه قرض می‌گیریم: مثلاً “Hygge” (هایگه، یعنی اون احساس دورهمی گرم و خودمونی تو دانمارک) یا “Kvell” از زبان ییدیش، یعنی از خوشحالی زیاد سرازپا نشناختن!

جالبه! جامعه‌شناس‌ها مثل مارسی کاتینگهام معتقدن این احساسات نو زیاد شدن چون زندگی‌مون بیش‌تر رفته تو اینترنت و شبکه‌های اجتماعی. وقتی واژه دقیق‌تری برای حس‌های درونی پیدا می‌کنیم، راحت‌تر می‌تونیم با بقیه ارتباط بگیریم و دنیا رو بهتر بفهمیم. کلی تعامل هم تو شبکه‌های اجتماعی داره چون همه دوست دارن در مورد این حس‌های خاص حرف بزنن یا همدیگه رو توش شریک کنن. به قول خودش، این حسای تازه مثل علائم راهنما هستن که نشون میدن هرکی دقیقاً کجای دنیا وایساده و چی حس می‌کنه.

ولی هیجان‌انگیزترین بخشش اینه که تو علم روانشناسی هم دارن به این مفاهیم جدید اعتماد می‌کنن. قبلاً فکر می‌کردن ما یه مجموعه ثابت از چند تا احساس پایدار داریم («خشم»، «ترس»، «غم» و غیره)، ولی خانم لیزا فلدمن برت—یکی از روانشناس‌های معروف—با تحقیقاتش نشون داد این‌جوری نیست. با اسکن مغز و تحقیق روی آدم‌های مختلف (حتی بچه‌ها و فرهنگای جداافتاده)، فهمیده اون چیزی که “احساسات پایه” می‌گفتن یه جورایی ساختگیه و ما از بچگی اینا رو از بقیه یاد می‌گیریم. یعنی واقعاً این دسته‌بندی‌ها رو فرهنگ ما می‌سازه نه بدن و مغز ما.

اگه قبول کنیم که احساسات یه جور ابزار اجتماعی و فرهنگی هستن، پس طبیعی که هر چی جامعه عوض بشه، حس جدیدم اختراع میشه! مثلا یه حس عجیب مثل “chiplessness” یعنی لذت و غم و عصبانی شدن همزمان وقتی ته پاکت چیپس می‌رسی! بعضی حسا فقط فان و خنده‌دارن، ولی بعضی دیگه مثل “eco-anxiety” یا “Black Joy” می‌تونن الهام‌بخش جنبش‌های اجتماعی قوی بشن.

حالا چرا ایجاد یا یاد گرفتن این احساسات جدید برامون خوبه؟ چون تحقیقات نشون میده هرچی “granularity” یا همون دقتمون در توصیف احساسات بیشتر باشه، حال روانی و جسمی‌مون بهتره. اینو به «emo-diversity» تشبیه می‌کنن که یعنی دنیای پر از حسای متنوع همونقدر مهمه که تنوع زیستی یا فرهنگی! جالبه که تحقیق کردن کسایی که شبکه واژگان احساسی غنی‌تری دارن، کمتر دکتر میرن، بیمارستانی نمی‌شن و حتی کمتر موقع استرس مشروب می‌خورن یا به سمت سیگار و خطرهای دیگه می‌رن. خلاصه این مهارت (توصیف ریز و دقیق احساسات) رو میشه تو هر سنی یاد گرفت و تقویتش کرد.

راستی، الان که اینو خوندی حس نمی‌کنی شاید یه کوچولو ولوت‌میست تو دلت راه پیدا کرده؟! حالا دیگه میشه با خیال راحت حسای خودتو بسازی و حتی با دوستات هم شریک شی. شاید فردا تو هم یه حس جدید ساختی که همه دنیا دربارش حرف می‌زنن!

(نویسنده مقاله اصلی هم خبرنگار حوزه آموزش بود، اسمش آنیا کامنتز بود و تو خبرنامه خودش، The Golden Hour می‌نویسه)

منبع: +